نامه ی یک زن زندانی به شیرین علم هولی

 

وقتی که در زندان بودی شاید هیچگاه صدای مرا نمی شنیدی ولی اکنون که به پرواز درآمده ای شاید در تقاطع ابدیت، صدای مرا که در آخر دنیا یعنی زندان با تو نجوا میکنم از هر کسی بهتر بشنوی.

خواهرم شیرین من هم همان ستم مضاعفی را که تو تجربه کرده ای چشیده ام … همیشه فکر میکردم که جنگ دو طرف دارد که یکی حق خودش را می خواهد بگیرد و یکی حق دیگران را برای خودش…نزاع پیوسته بر سر این بوده و هست !! و .. ای عجب که آنکه فقط حق خودش را می
خواهد بعضا یا عموما تروریست لقب می گیرد ، همانگونه که تو !!! و آنکه حق دیگران را برای خود میخواهد به این صفت متصف نمی شود … ولی خواهر عزیزم من از قعر زندان به تو در عرش آزادی میگویم و اطمینانت می دهم که من هیچگاه اینگونه نخواهم بود … شاید من هم مثل تو نه قلم گویایی داشته باشم و نه نام و نشانی مطرح …ولی قلبی دارم آکنده از مهر و محبت تو و امثال تو که بی همیچ نام و نشان و چشم داشتی اینگونه حماسه آفریدی.


نه جایزه پولیتزر، نه نوبل ادبیات، نه جایزه جشنواره کن و نه هیچ چیز دیگر … ولی آنچه تو با خونت به تصویر کشیدی ، هیچ هنری قادر به بیان آن نیست چرا که اینگونه در همه اثر کرد و بخشی از وجود همه و تاریخ شدی ، این همان مفهوم حیات است و زندگانی .


خواهرم شیرین ، تو به من آموختی که ظالم و ظلم تنها با ابزار سرکوب و اعدام … بر ما ستم نمی کنند بلکه پیش از اینها با اندیشه و ایدئولوژی مسلط و جا انداخته اش، پنجه در گلویمان میفشارد … بطوریکه خیلی ها با ترسی آلوده به تردید و لرزان از تو سخن گفتند چون تا بوی ترروریسم و خشونت ولو به دروغ و اتهام هم کارا و موثر است و بوالعجب که خط قرمز قاتلین به افراط و دقت توسط برخی مقتولین احتمالی هم به رسمیت شناخته شده … که این طایفه از کشته ستانند غرامت …حتی به توسط ظاهرا دوستان !!


آنها که ابزار "عقلانیت " را به کار برده و به تلویزیون آمدند و به همه چیز پشت پا زده و مدعی ایجاد تغییر حتی در علوم شده اند حرفهایشان قابل بررسی و قابل توجه قلمداد شد ، ولی تو که تنها دارییت قلبی آکنده از عشق بود و صمیمیت … گویی که در بازار مکاره اندیشه گری و عقلانیت خریداری نمی یابد ، چون پیشتر قاتلین تو ، ارزش گذاری بر این را منع کرده اند و تابو !! مقرر شده که راه تو مارک خشونت بگیرد و تروریسم … !! و جماعتی که تمکین کردند ولی تاثیر خون تورا چگونه توجیه میکنند؟ که اینگونه همه را به حرکت درآورد …


خواهر شهیدم شیرین من یک زندانی عادی و متاسفانه تحصیل کرده ام که فکر میکردم هر کس به میزان آگاهی اش عمل میکند ولی تو نشان دادی که هر کس به میزان عملش آگاه است … و دیگر اینکه مجلس افروزی ز شمع است … آری … از پروانه نیست … و تو با سوختن جان خود شب را برای همه روشن کردی از جمله من … حال اگر پروانه هایی در این روشنایی به همدیگر دسته گل هدیه می دهند ، مفت چنگشان باد …


در آخر به خاطر همین روشنایی که تو به زندگی من دادی، من هم اگر توفیق یافتم و در راه تو شدم چیزی مثل جایزه پولیتزر و کن و …ندارم ولی جانم را … به تو تقدیم می کنم …


یک زن زندانی

تکثیر: هرانا